برای دانلود رایت کلیک کنید و روی save target as.. کلیک کنید.
Download mask of the betrayer
Download world in conflict
Download tehran
Download extinction
Download khalaf
Download fuck me
Download gherti
Download i,m dead
خیلی سخته دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی ![]()
خیلی سخته گریه کنی ولی بهونه نداشته باشی ![]()
خیلی سخته صمیمی ترین دوستت بهت خیانت کنه ![]()
خیلی سخته کسی که تمومه زندگیت رو به پاش ریختی با بی رحمی تو چشات نگاه
کنه بگه دوستت ندارم ![]()
خیلی سخته مجبور باشی سخترین چیزا رو تحمل کنی ![]()
خیلی خیلی خیلی سخته نافرجام عاشق باشی ![]()
رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا من و دل اما نشستیم چشم به راهت لبه دریا
يكي بود يكي نبود. يه جزيره اي بود كه توش تموم احساسات زندگي ميكردن. احساساتي از قبيل شادي، غم، دانايي و خيلي هاي ديگه از جمله عشق. يه روز ، تموم احساسات متوجه شدن كه جزيره داره تو اعماق اقيانوس غرق ميشه. بهمين خاطر همه اونا قايق هاشون رو آماده كردن تا جزيره رو ترك كنن. عشق تنها كسي بود كه اونجا موند. اون ميخواست كه جزيره رو تا آخرين لحظه ممكن حفظ كنه. وقتي كه ديگه جزيره تقريبا زير آب بود، بالاخره عشق هم تصميم گرفت كه جزيره رو ترك كنه. اون دنبال يكي ميگشت كه بهش كمك كنه، بعد يهو ثروت رو ديد كه داشت با قايق بزرگ خودش از اونجا رد ميشد. عشق ازش پرسيد : من ميتونم با تو و اون قايق بزرگت بيام؟ ثروت جواب داد : متاسفم. توي قايق من جايي براي تو نيست چون كلي طلا و نقره تو قايق من هست. بعد عشق تصميم گرفت كه از غرور كه داشت از اونجا رد ميشد كمك بخواد. عشق فرياد كشيد و با گريه از غرورخواست كه اونو با قايقش ببره ولي غرور بهش گفت كه تو تمام بدنت خيس و اگه بياي تو قايق من قايق قشنگ منو خراب ميكني. بعد عشق غم رو ديد كه داشت از اونجا عبور ميكرد. عشق گفت: غم، لطفا اجازه بده منم با تو بيام. غم جواب داد: عشق، واقعا متاسفم، ولي من الان احتياج دارم كه تنها باشم. بعد عشق، شادي رو ديد. گريه كنان گفت: شادي، لطفا منو با خودت ببر. ولي شادي انقدر غرق در شادي و نشاط بود كه اصلا متوجه نشد كه عشق اونو صدا ميكنه. عشق مونده و رونده از همه جا شروع ميكنه به زار زار گريستن كه ناگهان يه صدايي به گوشش ميرسه كه ميگه : اي عشق بيا. من تو رو با خودم ميبرم. اون يه صداي ناشناس بود. عشق انقدر خوشحال شده بود كه اصلا يادش رفت اسم اونو بپرسه.وقتي كه اونا به ساحل رسيدن، اون رفت دنبال راه خودش. در همين حين بود كه عشق متوجه شد كه چقدر نسبت به اون مديون شده. بعد از يه مدت كوتاهي عشق دانايي رو ديد و ازش پرسيد كه اون كي بود كه بهش كمك كرد در حاليكه هيچ كسي توجهي به اون نميكرد. دانايي جواب داد : اون زمان بود. عشق پرسيد: ولي چرا فقط زمان به من كمك كرد؟ دانايي با لبخند و درايت عميقي جواب داد: چون فقط زمان قادر به درك عظمته عشقه











